...یا هر دو به پایان برسیم
...شگفتا بي سر و ساماني عشق
گرگ گفت دانایی که
گرگی خیره سر لاجرم جاریست پیکاری سترگ زور بازو چاره ی این گرگ نیست ای بسا, انسان رنجور پریش وی بسا, زور آفرین مرد دلیر هر که گرگش را در اندازد به خاک وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست گرچه انسان مینماید, گرگ هست! خلق و خوی گرگ پیدا میکند در جوانی جان گرگت را بگیر وای گر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری, گر که باشی همچو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر مردمان گر یکدیگر را می درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند این که انسان هست این سان دردمند گرگها فرمانروایی می کنند وآن ستمکاران که باهم محرمند گرگ هاشان آشنایان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب؟ مرحوم فریدون مشیری مجنون نه!من بايد خودم جاي خودم باشم بايد خودم بي واژه ليلاي خودم باشم عمري مرا دور تو گرديدم،دمي بگذار گرداب نا آرام درياي خودم باشم شيدايي شب هاي بي ليلا به من آموخت بايد به فكر روح تنهاي خودم باشم بيهمده بودم هر چه از ديروز تا امروز بايد از امشب فكر فرداي خودم باشم بگذار من هم رنگ بي دردي اين مردم در گير و داد دين و دنياي خودم باشم امّا نه!من آتش به جان،شعله ام،داغم نگذار يك پروانه هم جاي خودم باشم حيف است تو خاتون خواب هر شبم باشي امّا خودم تعبير روياي خودم باشم من مرغ عشقي خسته ام،كنج قفس تا كي آيينه دار بي كسيهاي خودم باشم بايد تو در آيينه ام باشي،تو ميفهمي؟ حيف است من غرق تماشاي خودم باشم حيف است تو خورشيد عالم تاب من باشي من سايه اي افتاده بر پاي خودم باشم بايد رديف شعر را لختي بگردانم تا آخرين حرف الفباي خودم باشم هر جمعه را مشتاقتر،خواب تو ميبينم تا هفت روز هفته ليلاي خودم باشم در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم بيا... بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است. سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه و من هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب هميشه معني صد اضطراب...من،بي تو هميشه ديدن بي پرده شما در خواب چه عاشقانه پوچي،تو خوب ميداني... ميان اين همه رويا فقط تويي كم ياب و من چه خسته تو را چون سراب ميجويم چه فصل خالي و تلخيست،سهم من زين خواب... كجـــــاست آن كه از من آتشي بگيراند بساز از تن من قطعه قطعه هاي مذاب... و بارها ديدم كه با چقدر سبد براي چيدن يك خوشه بشارت رفت. ولي نشد كه رو به روي وضوح كبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ وپشت حوصله نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم. وقتی از غربت ایام دلم می گیرد گفت : دیدی دیشب آبروی ایران رفت !! گفتم : چطور مگه ؟؟!! گفت : دیشب توی سازمان ملل وقتی احمدی نژاد داشت سخنرانی می کرد بعضی کشورهای اروپایی ، آمریکایی پاشدن رفتن بیرون . گفتم : خوب که چی ؟؟!! گفت : واقعا متوجه نیستی؟؟ برنامه پخش زنده یک دفعه نماینده خیلی از کشورها برن بیرون آبرو ریزی نیست ؟؟!! گفتم : برای من به عنوان یک ایرانی افتخاره . گفت : فکر کنم حالت خوب نباشه . گفتم : برو به سایته http://www.chemical-victims.com تا متوجه منظورم بشی . گفت : حالا این سایت چی توش هست ؟؟ گفتم : این سایت ( روزشمار شهدای شیمیایی ) هست . گفت : چه ربطی به بحثه ما داره ؟؟!! گفتم : خیلی ربط داره . اون کشورهایی که توی سازمان ملل وسط سخنرانی دکتر احمدی نژاد پاشدن رفتن بیرون همونایی هستن که به صدام انواع بمب های شیمیایی و میکروبی را دادن تا صدام با استفاده از اونا نسل ایران و ایرانی را از بین ببره ، حالا توقع داری وایسن حرف های نماینده ایران را گوش بدن ؟؟!! گفت : OK . حالا متوجه منظورت شدم . گفتم : خوبه . حالا برو به دوستات بگو برای من افتخاره که کشورهایی مثله آمریکا و فرانسه ، آلمان ، انگلیس تحمل شنیدن صحبت های حق را ندارن و از حرصشون پامیشن میرن بیرون . چند هفته ایست دلم گرفته است...به نوشته های قدیمی تر رجوعی کردم.چشم به نوشته ای خورد که اشک آن را قابل دید و آمد...حالا آرام شده ام و فقط آن را زمزمه میکنم... هیچ کس اشکی برای ما نریخت
از كوچه پرسيدم نشانت را نمي دانست ان كفش هاي مهربانت را نمي دانست رنجيده ام از اسمان قطع اميدم كرد دنباله رنگين كمانت را نمي دانست اين گونه سيب سرخ هم از چشمم افتادست شيريني اش طعم لبانت را نمي دانست قيچي شدم بال و پرم را يك به يك چيدم سمت وسيع اسمانت را نمي دانست لاي ورق ها
نامه ها دفتر چه ها گشتم حتي كتابي داستانت را نمي دانست... آنان كه به رخسار تو چون من نگرانند دانند كه زيبايي و اي كاش ندانند ما كام دل خود ز اسيري بستانيم از ما اگر اين كنج قفس را نستانند برخيز كه خود را برسانيم به منزل توی درد و غصه هام ... برام طبیبی !! تو همون رویای پاکی که تو شبهای منه ... تو یه قطره از خدایی .... تو واسم نشونه از خدای عالم !!! چو نی گر نالم از سوز جدایی نیستان را به آتش می کشانم ............ گرگها خوب بدانند در این ایل قریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز گرچه مردان قبیله
همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز... خداوندا ! تمام ِ حرف های جهان یک طرف ، این راز یک طرف . آیـات
ِ شـمـا ، چه قدر شبیه به لبخند ِ اوست !!؟ دیگه چه فایده ای داره تو فالت بیاد،یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور. وقتی یه نگاه خراب شد دیگه شد،نمی شه کاریش کرد.مرادی همیشه میگه اگه یه ساختمون سی طبقه تو تهران بعد از یه زلزله ترک خورد دیگه ترک خورده،یا باید از نو ساختش یعنی خراب کرد از نو ساخت،یا نه همونطوری تحملش کرد،با اون چهرهء زشتش برای نمای شهر.اون یه ساختمونه این همه درد سر داره،یه دلو دیگه میشه چی کار کرد.نمی دونم.میدونید به منم بگید!!!! ممنون من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن.... دستم به تماشاي تو بر پنجره خشكيد تا آن كه از آن دور معمّاي تو را ديد هر چند گرفتار توام بيشتر از پيش هر چند دلم شعله شد و گِرد تو پيچيد اين بار ببين قسمت ما اين شده امروز تو سروتر از سروي و من بيدتر از بيد تو چشمة احساسي و من تشنة مهرم من ماه غريبانهام و چشم تو خورشيد آيا شود امروز به دام تو بيفتم؟ ـ آيينه ز چشمان پر از مهر تو پرسيد ـ سوگند به پيغمبر چشمان تو، امروز محتاج نگاه توام اي چشمة امّيد اين شب سپري شد، نفس ماه سر آمد امّا نشد از ميوه ماه تو یکی چيد!
هست پنهان در نهاد هر بشر
روز و شب ما بین این انسان و گرگ
صاحب اندیشه داند چاره چیست
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
هست در چنگال گرگ خود اسیر
رفته رفته می شود انسان پاک
وآنکه با گرگش مدارا میکند
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.
و اینک پایان است
پایان بودن ها
پایان نبودن ها
و من پایان را میبینم
دیگر هیچ پرده ای نیست
من در اوج زندگی مُردم...
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزلی آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این 12 ماه تمام
یک ماه مبارک است و آن رویت
++حلول ماه رمضان مبارک++
------------------------------------------------------
حضرت حيدر بنام فاطمه حساس بود
اي كه ره بستي ميان كوچه ها بر فاطمه
| Design By : Night Skin |


